کوزه وکلوخ
زدست بچه ای سنگی رها شد-----زضربش کوزه ای از هم جدا شد
شکست آن تَنگ حلقِ سالخورده------چه پنهان از تو-جایی ره نبرده
بزد هرتکّه اش درگوشه ای داد-----چه کس براین دل ماداغ بنهاد
من ازبیچارگیّ وسربه زیری-----گرفتم عزلتی از درد پیری
کلوخ از ترس اوبگذاشت گامی-----به پیش آمد،بگفت ازماسلامی
الظّاهر دلی داری گشاده-----دهن راکج مکن زین تلخ باده
کجایی ،نیستی درقید دنیا-----زدنیا می روی امروز وفردا
به خشم آمد سبو وپاسخش گفت-----برو ای زورگو،حالم بیاشفت
توی بی شرم با من می کنی جنگ----تن پوسیده ام را می زنی سنگ
نبینی روزه دارم تا به افطار------شکستی روزه ام را ای گنهکار
نه قانون وشریعت را بخوانی-----نه قرآن خدا رانیک دانی
تو که از کیش مایی هرزه باشی-----مرا هیهات،مار شرزه باشی
جمالت هر که درره دیده باشد-----فضاپیماست درمه ریده باشد
گهی سردفتروپا دررکابی------شبی تلخاب ودیگر شب سرابی
گهی برکودکان اسباب بازی------گهی بر کودک،آن اسبابِ بازی
به انگشت هوا بس توشه ها تر-----که از نامت شود شَق برگ دفتر
به تندی گفت سنگ،ای کوزه ی پیر----رها گشتم کنون از دست تقدیر
گمان کردی که عمر نوح داری------به خالی زیستن بیهوده باری
دلت را درجوانی کرده ای سیر-----به پیری سبحه می گویی وتکبیر
تورا جان داده از بهر شکستن----چه فرق از دست مایا دست دشمن
دهانت چون دهان دختران است-----که ترشیده وترشی هم گران است
بیا ترشیّ مفت ونرخ آزاد----بوَد شیرین تراز رویای فرهاد
گهی رَگ گیردت از کشف ناموس----گهی چشمک زنی،یعنی بده بوس
گهی درمحضر شورا خرابی----گهی بنتٌ الرَفیق شیخ وشابی
گهی برصوفیانت سینه چاکی-----عجب ساکت،قبولم شد که پاکی
به زیر چادرت هر بسته بازاست----نگو با من که این چادر نمازاست
دوتاعطّارخفته زیر چادر-----به طبله یک هَلاهل،یک زهِل پُر
ببندی آب در پستانه ی شیر---که بل،شیری کنی برآب تصویر
زخرچنگ فلک چنگش گشودی-----دگرشب بر خرش هم تشنه بودی
تو با این گُندگیّ وهیکل زشت------نه دربیتی توان جادادوبنوشت
برون کن خویشتن این خود پسندی----نمی باید جهان را پایبندی
بزد خُم نعره ای،گفت این حکایت-----که برارباب خود کردی خیانت
ندانستی مگر بودیم یکجا------به دست یک نفر آییم دنیا
چه شبهایی که من درکوره بودم----گرفتم جان وچشم آنجا گشودم
به نُه ماهی که تن درکوره میسوخت----دلم را کوزه گرازعشق افروخت
نبودم رالباسی ازعیان داد----دو گوش وچشم ویک قلب وزبان داد
یکی کاسه،یکی نقشِ سبو کرد----یکی را ساغر بی آبرو کرد
گهی وَرزم بداد ومشت مالی-----که تا من گردم از آن گِل سفالی
چو کردم چشم خود را باز وبسته-----شدم یک کوزه،دست وپاشکسته
به آخر من شدم خُم بهرکاری----توهم- الحمدالله- جا نداری
زدست دشمنی گرسخت میرم-----حلالش می کنم،منّت پذیرم
زخویشان ضربه خوردن نیست آسان-----چنین دردی ندارد دارو درمان
کلوخ ازچرت وپرت خُم چنین گفت----که خوب الفاظ راکردی بهم جفت
بترس ازاینکه ریزی آبرویم-----صبوری پیشه کن تاقصّه گویم
چِکِ عشرت وصولِ صرفِ پیری----کنی مدفوع لای برفِ پیری
ز نُه مه فرودین بیتاب گردد----دل سرما زترسش آّب گردد
رسد نوروزِ دیگر زین پسِ خواب----تو وآن پشگِلت ،حالاش دریاب
به یک شب گویمت صد ساله ی راه---کنم هر نکته ای را بر تو آگاه
زهیبت گرچه من خوار وذلیلم-------چو کشکول بهایی در سبیلم
چو تو درکوره غم بسیار دیدم----زگردون دست در این کار دیدم
مراتاکوزه گردل کینه ای دید----زپهلوی تو نافم کَندوبرّید
بُرید آن ناف مُشکین من وتو-----شکست آن عهد وآیین من وتو
مرا ازمادر شیری جدا کرد-----تو را ازملک باقی درفنا کرد
شدم آواره چون حوّا زآدم-----به دشت افتادم ازدریا چوشبنم
وجود من زتو،بودِ تو ازمن------خطابم می کنی بیهوده دشمن
چوموسی ای جدا گشتم زماما----به من شدکوچه قسمت،او به دریا
پدیدآوردازتوشیشه ای رنگ-----مَلَک موتت نمود افرشته ی سنگ
یکی گرجان شیرین درتب افتاد-----مقابل داروی تلخش کند شاد
منم درمان خُمهای کهن سال------چوپیغمبرز رَب گردیدم ارسال
توقرآن را زچپ تا راست خواندی---شکم را روغن وچربی چپاندی
وترمیهم حَجَر،مِن طینِ سجّیل-----عَلَیهِم ارسَلَ طیراً ابابیل
ترکیفَ کَعَصفٍ ماکولواها----وَلاالا الذینَ آمنواها
بخواندی هفت گونه وحی دادار-----قناعت هیچ دانستی در این کار؟
بُرَد ازجنس خود الماس،الماس------گریز ازطاعت وسواس خنّاس
مرا گویی که بردارم زجایت------کنم نذری که بردارد خدایت
شنو ای بچّه ی هفتاد ساله-----کلوخ از ابتدا خصم سفاله
شاعر:محمدرضا چراغی(پریشان)با کمی تلخیص -سال 82
ازمجموعه ی داستان نامه ها-بازنویسی سال 85